تبليغاتX
کاغذ بریده ها

کاغذ بریده ها

افكار ، اشعار و نوشته هاي گاه وبي گاه من

كلامي با

 حس زنده و جاري زندگي ام

 فرشته كوچك  خانه ام

 هديه ي بهشني  خداوند

  مسافر كوچكي از ديار دوست

 دختر دلبندم

 به بهانه حضور سبزش در بهترين روز خدا

 روز ميلادش

 

 

وقتي گفتند تو در راهي، من مات و مبهوت  در ميان احساسات سر در گمي اسير بودم، مات و مبهوت خيره شده بودم به صفحه ي مانتيتوري كه مي خواست اثري از وجود تو را، براي اثبات وجودت به من نشان دهد و هنگامي كه قلبي به كوچكي يك دانه گندم مي تپيد، از گيجي و منگي به چنان سرمستي عاشقانه اي رسيدم كه ، وصف ناپذير.

آن قلب تپنده ي كوچك مثل همان دانه ي گندم، در تمام وجودم پيچيد و رشد كرد و جوانه زد .

 كوچولوي قشنگم، ديگر مي توانستم  ساعتها بي هيچ دغدغه اي با تو حرف بزنم . تو با من نفس مي كشيدي، با من مي خنديدي و با من گريه مي كردي.

  تو  ذره ذره رشد مي كردي و جان مي گرفتي و من هر روز بودنت را بيشتر ار روز پيش حس مي كردم و چه حس زيبايي بود، يك حس الهي و پاك، خلسه اي عميق، باورنكردني و مقدس.

 تو همان كوچولوي نازنيني بودي  كه ديگر مي توانستم برايت اسم بگذارم، تو شدي ريحانه ي من و حس غريبي از همان ابتدا مژده ي دختر بودنت را  به قلبم الهام كرد.

 ريحانه دخترم! روزها مي گذشت، گاه به تندي و گاه به آهستگي و كم كم روز موعود فرا رسيد. تو آمدي..... تو آمدي و آنگاه موجود خيالي من كه هر روز صد ها بار در ذهنم مي ساختمت ، اينك در آغوشم بود....... روزها طول كشيد تا باور كنم تو همان موجود خيالي من هستي.

 فرشته ي  كوچك من! مسافر غريب بهشت..... نفسهايت  همه عشق بود و بودن......

 ولحظه اي از آسمان.......

 ريحانه ي من، حالا تو آمده بودي ومن مي توانستم ساعتها به چشمانت كه مانند شيشه اي براق به من خيره مي شد نگاه كنم.

وقتي براي اولين بار خنديدي ، آن هم با صدا و معنا دار، نمي داني به چه ملكوتي رسيدم. تومخلوق خالقي بودي كه تمام معناي عشق و بندگي بود.تو مسافر كوچكي بودي از ديار دوست. گاه چنان با ولع مي بوئيدم ومي بوسيدمت تا شايد مشامي از بهشت و ملكوت را حس كنم. به دنبال بوي خدا بودم و وجود نازنينت كه تو تازه از پيشش آمده بودي نغمه خدا در تو بودبي هيچ زنگاري.

 اكنون از آن زمان  8 سال گذشته...... تو هر روز رشد كردي و بزرگ تر شدي و من هر روز دلم غنچ مي رودبراي ذره ذره، گرم به گرم رشد كردنت،   اما در اين ميان احساس مي كنم دريايي از دلهره مرا فرا گرفته. فكر و خيال، آرزو و سراب و دنيايي از فكرهاي خوب براي تو.......

آينده در پيش است..... آينده اي كه گاه آسمانش پر مي شود ازستاره هاي رنگارنگ و گاه چنان در هم مي آميزد كه آدمي را به وحشت مي اندازد

 ...... تو در ميان هزاران كوچولوي ديگر ، بزرگ مي شويد و قد مي كشيد و نيازهايتان نيز مثل شما قد مي کشد و رشد می کند.....

 فردا صورت زيبايي نخواهد داشت اگر امروزي نباشد ومن از تعلل و كرختي نسلم مي ترسم... بيا در روز میلادت در این روز بزرگ دست دعا به آسمان برداريم، قطعا تو به خدا نزديكتري.... بيا دعا كنيم براي سلامتي تو و هزاران فرشته كوچو لو، سفيران خدا در زمين... براي آرامشت......و براي فردايي كه من هنوز از آن مي ترسم.......

 

پ.ن

دلم می خواست  مطلبی که می نویسم تو حال و هوای تولد  دختر م باشه( بادکنک و کاغذ رنگی و شمع و کیک....)راستش هرکاری کردم  نشد .....  قلم واسه خودش نوشت و رفت..... تا دخترم شاکی نشده شما زحمتش و بکشید

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت14:31توسط معصومه خانی | |