|
كلامي با حس زنده و جاري زندگي ام فرشته كوچك خانه ام هديه ي بهشني خداوند مسافر كوچكي از ديار دوست دختر دلبندم به بهانه حضور سبزش در بهترين روز خدا روز ميلادش وقتي گفتند تو در راهي، من مات و مبهوت در ميان احساسات سر در گمي اسير بودم، مات و مبهوت خيره شده بودم به صفحه ي مانتيتوري كه مي خواست اثري از وجود تو را، براي اثبات وجودت به من نشان دهد و هنگامي كه قلبي به كوچكي يك دانه گندم مي تپيد، از گيجي و منگي به چنان سرمستي عاشقانه اي رسيدم كه ، وصف ناپذير. آن قلب تپنده ي كوچك مثل همان دانه ي گندم، در تمام وجودم پيچيد و رشد كرد و جوانه زد . كوچولوي قشنگم، ديگر مي توانستم ساعتها بي هيچ دغدغه اي با تو حرف بزنم . تو با من نفس مي كشيدي، با من مي خنديدي و با من گريه مي كردي. تو ذره ذره رشد مي كردي و جان مي گرفتي و من هر روز بودنت را بيشتر ار روز پيش حس مي كردم و چه حس زيبايي بود، يك حس الهي و پاك، خلسه اي عميق، باورنكردني و مقدس. تو همان كوچولوي نازنيني بودي كه ديگر مي توانستم برايت اسم بگذارم، تو شدي ريحانه ي من و حس غريبي از همان ابتدا مژده ي دختر بودنت را به قلبم الهام كرد. ريحانه دخترم! روزها مي گذشت، گاه به تندي و گاه به آهستگي و كم كم روز موعود فرا رسيد. تو آمدي..... تو آمدي و آنگاه موجود خيالي من كه هر روز صد ها بار در ذهنم مي ساختمت ، اينك در آغوشم بود....... روزها طول كشيد تا باور كنم تو همان موجود خيالي من هستي. فرشته ي كوچك من! مسافر غريب بهشت..... نفسهايت همه عشق بود و بودن...... ولحظه اي از آسمان....... ريحانه ي من، حالا تو آمده بودي ومن مي توانستم ساعتها به چشمانت كه مانند شيشه اي براق به من خيره مي شد نگاه كنم. وقتي براي اولين بار خنديدي ، آن هم با صدا و معنا دار، نمي داني به چه ملكوتي رسيدم. تومخلوق خالقي بودي كه تمام معناي عشق و بندگي بود.تو مسافر كوچكي بودي از ديار دوست. گاه چنان با ولع مي بوئيدم ومي بوسيدمت تا شايد مشامي از بهشت و ملكوت را حس كنم. به دنبال بوي خدا بودم و وجود نازنينت كه تو تازه از پيشش آمده بودي نغمه خدا در تو بودبي هيچ زنگاري. اكنون از آن زمان 8 سال گذشته...... تو هر روز رشد كردي و بزرگ تر شدي و من هر روز دلم غنچ مي رودبراي ذره ذره، گرم به گرم رشد كردنت، اما در اين ميان احساس مي كنم دريايي از دلهره مرا فرا گرفته. فكر و خيال، آرزو و سراب و دنيايي از فكرهاي خوب براي تو....... آينده در پيش است..... آينده اي كه گاه آسمانش پر مي شود ازستاره هاي رنگارنگ و گاه چنان در هم مي آميزد كه آدمي را به وحشت مي اندازد ...... تو در ميان هزاران كوچولوي ديگر ، بزرگ مي شويد و قد مي كشيد و نيازهايتان نيز مثل شما قد مي کشد و رشد می کند..... فردا صورت زيبايي نخواهد داشت اگر امروزي نباشد ومن از تعلل و كرختي نسلم مي ترسم... بيا در روز میلادت در این روز بزرگ دست دعا به آسمان برداريم، قطعا تو به خدا نزديكتري.... بيا دعا كنيم براي سلامتي تو و هزاران فرشته كوچو لو، سفيران خدا در زمين... براي آرامشت......و براي فردايي كه من هنوز از آن مي ترسم....... پ.ن دلم می خواست مطلبی که می نویسم تو حال و هوای تولد دختر م باشه( بادکنک و کاغذ رنگی و شمع و کیک....)راستش هرکاری کردم نشد ..... قلم واسه خودش نوشت و رفت..... تا دخترم شاکی نشده شما زحمتش و بکشید
|
About
مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
ازشیرمرغ تا جون آدمیزاد |