تبليغاتX
کاغذ بریده ها

کاغذ بریده ها

افكار ، اشعار و نوشته هاي گاه وبي گاه من

بهار می آید.....

 آشنا، ساده، صمیمی و بخشنده

 بهار آشناست، با هرچه از زمین می روید و رو به آسمان بالا می رود.

 بهار ساده است، مثل برگهای بید و بابونه

 بهار صمیمی است، مثل  چشمه و خورشید

 بهار بخشنده و ستایشگر است، مثل خدای بهار

 

  بهار که می آید،دلم می خواهد هر روز بنویسم از بهار، از سرسبزی، از طراوت و شور و نشاط و زندگی.......

سلام ای بهار عزیز! خوش آمدی........

صدای پایت را شنیدم.... پنجره را باز کردم و دیدم زیر پوست نازک درختان، تقلای جوانه های تازه را برای شکفتن.

 بهار جان! تنها چند روزی مانده تا سفره هفت سین را باز کنیم . .......تا دوباره از ته دل و از شور و شوق " حول حالنا" بخوانیم. .............تا برای چندین بار چشم بدو زیم به ماهی پولک طلا و منتظر باشیم تا سالمان تحویل شود........  بعد دست لای قران ببریم و قبل ازباز کردن آن از خدا بخواهیم رنگین ترین روزهای حیات را ارزانی مان  کند......

 بهار جان! بیا و مثل همیشه برای هر دلی تکه ای از مهربانیت را  که عطراگین از شکوفه های بهار نارنج است هدیه بده....

 بیاو روح های یخ زده مان را با آفتاب شادیهای جاودانه ات ذوب کن و از درونمان چشمه ای بجوشان که مهربانی  را فریاد کند....

 بیا و آرزوهایمان را در لحظه تحویل سال تا عرش الهی همراهی کن... آنجا فرشتگان منتظرند تا زمزمه " یا مقلب القلوب و البصار " را در میان آرزو هایمان بشنوند.......

  و تو ای خدای بهار!  مگر  درختان در تمام دنیا با نور تو زنده نمی شوند، مگر از مرده بودن توبه نمی کنند، تو هم به آنها کمک می کنی، نمی کنی؟!!! تو روح خشک شده آنها را آب می دهی ، سبزمی کنی، شکوفا می کنی و دنیا را  به طراوت آنان با نشاط می نمایی.... آنها مرده بودند، نمرده بودند؟!! من هم مرده ام....... روحم را می گویم، قلبم را، همانی که  درفصل سرمای درون و بی توجهی ها و گناههایم   نمی تواندنفس بکشد.....  اما امیدم به توست که دوباره مرا زنده کنی و رنگ خودت را بر دلم جاری سازی.....

خدای بهار! بیا و به خاطر شکوفه ها..... بیا و به خاطر باران...بیا و به خاطر بهار..... ما را دوباره زنده کن....

 نورو زتان سرشار از شادی و سرور باد

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت17:7توسط معصومه خانی | |

 

من قد کشیدم

 به امید رسیدن ، به پولک ستاره ای

آویخته از آسمان زندگیم

من هر روز قد کشیدم

وستاره هر روز با لاتر رفت

این روزها قدم کوتاه مانده

دیریست ستاره را نمی بینم

 حتی رد پایش را.........

زمستان ۸۵/ خانی

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت14:42توسط معصومه خانی | |