تبليغاتX
کاغذ بریده ها

کاغذ بریده ها

افكار ، اشعار و نوشته هاي گاه وبي گاه من

 به یاد همکار  عزیزی که بار سفر بست

چشم تا باز کنیم ، عمرمان می گذرد

 واز سر تخت مراد پای بر تخته تابوت گذاریم همه

 ما همه همسفریم

 لیک در راه سفر غم وشادی به هم است

 .................................

باورش  خیلی سخت بود.......  هم برای من و هم برای سایر همکاران ودوستان اداری ام....

درست در زمانی که آخرین برگهای فصل پاییز از شاخه ها روی زمین می ریخت...... آخرین برگ کتاب زندگی یکی از بهترین همکارانمان ورق خورد ....... و او وهمسرمهربانش که چند صباحی از زندگی مشترکشان نمی گذشت.... به سبکبالی باد...... به سپیدی سحر.... به زلال شب آب..... به صبوری نسیم.... پر پرواز گشودند ورفتند... تا همیشه

واین صعود جاودانه  آن کبوتران سبکبال .... ...  به سوی دروازه ابدیت..... .....  قلبمان را سخت فشرد.....

 شاید خاطرات  سبزشان آرام بخش دل غمزده مان  باشد....

 برای شادی روحشان صلوات 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت15:5توسط معصومه خانی | |

 

باران که می بارد

 یکباره دلم هوس آسمان می کند

یک حس لاجوردی

یک رویای آبی 

زمزمه باران

 

اما،

 نجوای سرمستی زمانه است، در دلم

زمانه ای که

شاید ، برای من

خاطره ای باشد ، از آرزوهای مندرس

وبرای تو

یک حس تازه ماندگار...........

آذر ۸۵

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت9:42توسط معصومه خانی | |

دلت بی قرار تر از همیشه می شود

 آن زمان که می پنداری

 با فریادهای بلند فاصله های تلخ

باید خو بگیری

و آغوش تردید هنوز باز است

برای تو

شاید

در غار تنهائیت

دوباره

به دنبال معجزه ای بمانی

رفتن ... اما

 در پای تو نیست............

 

شهریور ۸۵

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت7:20توسط معصومه خانی | |