تبليغاتX
کاغذ بریده ها

کاغذ بریده ها

افكار ، اشعار و نوشته هاي گاه وبي گاه من

زمان خیلی سریع می گذرد، به تندی برق و باد.قبل از آنکه بفهمیم روز کی آغاز شده است، روشنایی اش در مخمل سیاه شب گم می شودو تا پلک بر هم می گذاریم، اشعه های زرین خورشید قدم به اتاقمان می گذارند.

ما میان این آمدن ها ورفتن های زنجیر وار روزها وشبها ی بیشمار سرگردان مانده ایم وفقط می رویم، بی آنکه فرصت فکر کردن داشته باشیم. فقط می رویم که ازبرنامه ریزیمان عقب نمانیم و زمان جایمان نگذارد.

فرصتی نداریم که بایستیم وفکر کنیم دیروزمان چطور گذشت و فردا چگونه بگذرد، بهتر خواهد بود.این دلمشغولی های روزانه بهانه خوبی است که نگذارد حتی سرمان را به عقب بچرخانیم وببینیم کجا ایستاده ایم؟، از چه راهی آمده ایم؟، ازچه مسیرهایی گذشته ایم ؟و اصلا به کجا خواهیم رسید؟!!!!

خوب....... بهانه، بهانه است دیگر. اما اگر این بهانه ها روی هم تلمبار شوند، آن وقت از ما موجودی می سازندکه مثل رباتهای آهنی فقط رو به جلو می رویم و بیشتر از چند قدمیمان را نمیبینیم.

اگر در این دایره د وار که روی آخرین دور تندش می گرددو به هیچ کس وهیچ چیز مجال سکون وآرامش نمی دهد، نتوانیم موقعیت خودمان را بسنجیم و جایگاه اصلیمان را مشخص کنیم و فقط سرعتمان را با سرعت روزگار یکی کنیم که از زمان جا نمانیم و دیگر هیچ......

چطور می توانیم اشتباهاتمان را کشف کنیم و از تجارب گذشته چراغی روشن کنیم برای کوره راههای تاریک فردا؟!!!!!!!!!!!

چطور می توانیم مطمئن باشیم که راه را از چاه تشخیص می دهیم و چشم بسته به بیراهه نمی رویم؟!!!!!!!!!!!

باید لحظه ای بیایستیم. هر روز برای یک دقیقه هم که شده از گردونه زمان پیاده شویم. با خودمان خلوت کنیم و لحظاتمان را فقط برای خودمان داشته باشیم.

 بینیم کجا ایستاده ایم؟.. چه کرده ایم؟چه دسته گلهایی به آب داه ایم و برای فردا چه باید بکنیم؟!!!!!!!!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت8:25توسط معصومه خانی | |

 

کوچه خالیست و شب به انتها رسیده........

من هستم وخلوت یک پنجره وصدایی که تا پشت شیشه ها می آید.........

یک ساز کوک شده، یک عابر تنها...........

 یک آوازه خوان دوره گرد ویک مشت اسکناس مچاله شده دویست تومانی.........

آوازه خوان می خواند برای سلطان قلبش که شاید آن دور دورهاست......

 شاید جایی زیر یک سقف فقیر و نمناک......

بخوان آوازه خوان به امید فردا........

 شاید فردا آسمان خاکستری نباشد......

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت14:44توسط معصومه خانی | |

غصه های ماندگار

شانه های بی قرار

چشم های بی فروغ

گریه های بی شمار

بغض می کند

دلم

در میان این سماجت عجیب روزگار

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت15:42توسط معصومه خانی | |

رمضان آرام  و بی صدا آمد...... بدون هیچ هیاهویی...پاورچین پاور چین به خانه های ما سر کشید... سفره نعمتش را همه جا پهن شد... بی هیچ ادعایی.... بی هیچ منتی....عطر خوش (ربنا ) خانه های دلمان را پر کرد... ...رو به پنجره عشق قامت می بستیم وبا زبانی روزه خدارابه بزرگی یاد می کردیم...سی شبانه روز به دور تعلقات دنیا.. شب های قدر مان را پشت سر گذاشتیم... همان شبهای فوج فوج ملائک را می گویم....چه قولها ... چه قرار ها... چه توبه ها... چه حرفها .. چه حدیثها...را با انیس دلهامان در میان گذاشتیم..... زنگار وجودمان را پاک کردیم و به آرامشی ژرف ودست نیافتنی رسیدیم...

 نگاه کن... رمضان آرام و بی صدا می رود... سفره پر نعمتش را جمع میکند... مثل نسیمی پر میکشد ومی رود... دور دور...فرصت تمام می شود... .. مهمانی تمام میشود....در های باز اجابت بسته میشود... دیگر برای اجابت باید به در بکوبی......تمام شد آن لحظه ای سبزی که  بی هیچ حائل ومانعی تیر دعایت به هدف اجابت می رسید......... حالا باید تا یازده ماه دیگر صبر کنی.............. تا دوباره آن سفره بی ریا پهن شود........

 راستی پرونده یکساله ات را چطور بسته ای؟

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت18:40توسط معصومه خانی | |