|
نشستم تو یه پیکان سفید و رنگ و شر شر عرق میریزم. نگاهی به چراغ میکنم که هنوز قرمزه وحالا حالاها مثل این گرمای طاقت فرسا ی تابستون خیال رفتن وعوض شدن نداره...خیابونها حسابی شلوغه... ترجیح میدم از اون سونای مجانی بزنم بیرون وبقیه راه وپیاده.. به قولی با خط یازده برم..... تازه می فهمم .. چه حماقتی کردم.!!!... یادم نبود بقیه راه همش سربالایه.!!... اینم از مزایای آفتابه...... وقتی مستقیم می خوره تو مخت... دیگه فکرت تعطیل!!!!!!.... نفسم به شماره افتاده ... گرما کلافم کرده.... بلاخره عرق ریزان سر خیابونی میرسم که مهد دخترم انتهای اون خیابونه.... یه نفس عمیق میکشم و خوشحال از اینکه دارم به خط پایان نزدیک میشم...!!!!!! از دور جمعیت زیادی رو نزدیک مهد می بینم که جلوی در مهد ازدحام کردن.... پاهام شل میشه... نفسم که به شماره افتاده بود .... دیگه اصلا در نمی یاد... قلبم می افته کف پام... انواع واقسام فکرهای بد یکدفعه یاد شون می افته بیان تو ذهنم.... مثل مهمون ناخونده.... تمام فکرم وذهنم مشغول میشه.!!!... سریع اطرافم ونگاه میکنم، ببینم زبونم لال، آمبولانسی....... ماشین آتش نشانی.... پلیس ... نیروی انتظامی.... خنثی سازی بمب...!!! خدای من تا کجا رفتم!!!!!!!!!!!!!!!!! نکنه گروگانگیریه....!!!!!!!!!!! دیگه نمی تونم جلوتر برم...... انگار من همونی نبودم که تا چند لحظه پیش داشتم از گرما می مردم.!!!...حالا یخ کردم!!!!!! سرم گیج میره .........راسته که میگن... (آدم سنگ بشه مادر نشه) ..... حس میکنم زانوهام شل شده و دیگه نمی تونه جسمم وتحمل کنه...... هرچی نزدیکتر میشم تعجبم بیشتر میشه!!!!!! چند پسر نوجوان ۱۵ - ۱۶ ساله در حالیکه به سرو کله هم میزنن از در مهد میان بیرون.... ای بابا اینجا چه خبره؟!!!!!!!!!! نکنه اینجا مدرسه پسرونه شده؟!!! الان که تابستونه؟!!!! وارد حیاط مهد می شم..... ازدحام جمعیت وهیاهو تا تو دفتر مدیر کشیده شده... شصتم خبردارمیشه که همه این سر و صداهااز اونجا آب میخوره......!!!!!!!!!!!! وارد دفتر که می شم..... مادران نگران دیگه ای رو مثل خودم میبینم... جعبه شیرینی رو یکی که نمی دونم کیه ؟ به طرفم می گیره....... نمی دونم قیافم از تعجب ونگرانی چه شکلی شده که میزنه زیر خنده ومیگه نگران نباشید...... وبعد ماجرا رو برام تعریف میکنه...تمام اضطرابم وتو شادی اونها گم می کنم.... همونهایی که این نقشه قشنگ و جالب کشیده بودند تا دوباره بعد از چند سال همدیگر وببینند.... بچه هایی که معرفتشون هنوز بیدار بودتا بعد از سالها دوری همدیگر وپیدا کنند اون هم در مکانی که رنگی ترین خاطرات خوش کودکی رو اونجانقاشی کرده بودند...... مدیر مهد میگه این بچه ها اینجا حق آب وگل دارن... پس باید کمکشون میکردم که دوستان دوران کودکی شون پیدا کنن..... برمی گردم ودوباره خیره میشم به دنیای قشنگ اونها.... هنوزم دارن تو سر کله هم میزنن.... با هم شوخی میکنن و از خاطراتشون حرف میزنن... . با خودم فکر می کنم..... واقعا دنیای اونها چقدر بزرگه ودنیای ما چقدر کوچیک!!!!!!!!!!!!!
دیروز نخل احساسم را آب دادم با شبنم اشک اکنون سیراب از هیچم آنقدر لبریز که شاید هرگز تشنه نشوم
مولای من! هرگاه که بار زندگی بر شانه های دلم سنگینی می کند......، وبدی های روزگار حریر دل را می آزارد...... هر گاه در برابر ظلم وبیداد خود را ناتوان می یابم هرگاه در رویارویی با مشکلاتم به بن بست می رسم......... تنها مدد جستن از تو.......سنگینی بارها.......بدی ها........ ظلم ها....... وبن بست ها را بر من هموار می کند....وتاریکی شب های سیاه وسردم را به روشنایی سپیده دم پیوند می زند. یا علی جان! می گویند نور وجودت را پروردگار از ازل آفریده وزمانی که هیچ کس وهیچ چیز نبود حضور روشنت جهان را بر بندگان خاص خدا روشن کرد تا جایی که آدم(ع) با بردن نام تو قدم در دنیای خاکی گذاشت و نوح نبی(ع) برای انداختن کشتی اش در آب از تو مدد جست وابراهیم(ع) با بردن نام تو توانست بت های کفر وستم را بشکند واز صحنه تاریخ محو کند. ای امیر عدالت وعشق! امروز در جهانی بسر می بریم که آدمهای بی شرم تاریخ افسار خود را به دست شیطان سپرده اند وبی رحمانه می جنگند وتاراج می کنند وبا گلوله های آتش ونادانی وستم گلدسته های بلند قامتت را تخریب می کنند از تو مدد می جوئیم، در سالروز میلاد فرخنده ات مارا یاری نمایی تا با ظهور فرزندت -منجی عالم بشریت ـ تاوان این همه بی عدالتی را به آنان بفهمانیم ودرس بزرگت ، یعنی عدالت را در جهان بگسترانیم....... به امید آنروز
درد دوگانگی تو آنگونه ومن اینگونه مگر نه آنکه همه با هم برابریم پس چه شد؟ کجا میتوان یافت آنرا؟ آیا یافتن آن دور از ذهن ماست؟ تو بگو؟ مگر نه آنکه این دو گانگی را ما خود ایجاد کردیم به چه حقی؟ براستی همه با هم برابریم؟ آری برابری چه کلمه غریبی!!!!
تقدیم به تمامی کودکانی که قلب کوچکشان آماج شعله های نفرت شد و فریادشان را کسی در انتهای شب نشنید. سایه ها از نظرم می گذرند سایه هایی بی رنگ سایه هایی شبرنگ سایه هایی رنگ رنگ سایه هایی که نگاه سردشان می زند بر دل خونینم چنگ سایه ها می خوانند، شعر مرگ باز می فرستد، تیری سوی قلب یک کودک باز، تیر باران قلبها باز هم آهنگ جنگ باز نفرت حرمت عشق را شکست باز کینه دستان مهر رابست باز بغض و درد باز آسمان شب باز هم سایه ها سایه ها از نظرم می گذرند ومن مبهوت گذرگاه شبنم |
About
مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
ازشیرمرغ تا جون آدمیزاد |