تبليغاتX
کاغذ بریده ها

کاغذ بریده ها

افكار ، اشعار و نوشته هاي گاه وبي گاه من

این روزها که هفته زن وتجلیل از مقام مادراست ، بدنیست خاطره ای را که  مربوط به حال وهوای این روزهاست و یکی از دوستانم برایم نقل کرده  برای شما بنویسم.

 ماجرا از این قرار بود که : یه روز برادر  کوچک دوستم  سعید نزد مادرش رفته ویه برگ کاغذ  به او میدهد، مادر  نوشته های سعید رو که با خط بچه گانه ای نوشته شده بود می خواند، دوست داریدبدانیدسعید چه نوشته بود؟!!! او نوشته بود:

صورتحساب

مرتب کردن اطاقم=۱۰۰ تومان

مراقبت از زهرای کوچک=۱۰۰تومان

بیرون بردن سطل زباله=۵۰ تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم=۲۰۰تومان

جمع بدهی های شما به من =۴۵۰ تومان

به نظر شما جواب مادر چه بود؟

مادر به چشمان منتظر سعید نگاهی انداخت، چند لحظه ای خاطراتش را مرور کردو سپس قلم برداشت وپشت برگه صورتحساب سعید این عبارات را نوشت.

- بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

-بابت شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

-بابت تمام زحماتی که در این سالها برای تو کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

- بابت غذا، نظافت و اسباب بازیهایت هیچ

واگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی سعید ، آنچه را که مادر نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به مادر نگاه می کرد، قلم را برداشت وزیر صورتحساب نوشت:قبلا به طور کامل پرداخت شده!!...

به راستی او می سوزد تا زندگی بسازد، این طور نیست؟؟!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت15:52توسط معصومه خانی | |

گاهی وقتها احساس می کنی آنقدر تنهایی که تنها تر از تو در زمین وآسمان وجود ندارد.

دوست داری فرار کنی، از همه چیز حتی خودت - حرفهایت هم برایت تکراری شده است.

دلتنگی - دلتنگ آدمهایی که روزی دوستشان می داشتی.

دلتنگ لحظه های زیبایی که تمام شدند .

دلتنگ با هم بودن - ودلتنگ خودت، آنقدر خسته ای که حوصله خودت  را هم نداری.

خیلی وقتها این احساس  به من دست داده ، طوری که حس می کنم ،ناامیدی بد جوری به جونم پنچه انداخته وهیچ راه امیدی  نیست، مدتیه  تو این جور مواقع  یه  قطعه شعری ورد زبونم شده که  همیشه آرومم کرده ، شما هم بیائید با هم  اونو زمزمه کنیم -بی تاثیر نیست-

خدا آن حس زیبای است

که در تاریکی صحرا

هراس مرگ می دزدد

سکوتت را

یکی مثل نسیم سرد می گوید

کنارت هستم ای تنها

 وقلب آرام می گیرد!........

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت17:16توسط معصومه خانی | |

چند روزه پیش تو آشپز خونه داشتم غذا درست میکردم که یه دفعه دختر  کوچیکم با  ناراحتی اومد تو آشپز خونه وگفت: :مامان !شما هم که اندازه مابودی ،فیلم ها وکارتون های تلویزیون همش جنگی بود، بیا ببین این لاک پشتها همش دارن همدیگرو میزنن ؟!!!بعدمیگن ما تو مهد کودک باهم دعوا نکنیم،یه دفعه دلم لرزید؟چی باید بهش می گفتم؟!!!!!!!!!!

یادش به خیر، خیلی دور نیست،خیلی هم نزدیک نیست،اون زمان ها، بچگی ها گذشت با همه خاطرات خوب وبدش ، اما خیلی چیزها هنوز نگذشته، کودکی ما با حنا، با پینوکیوی خوب ودوست داشتنی، با الفی هاپکیز که همیشه سر به زنگاه وقتی تو هچل می افتاد ،از دوستش خبری نبود ، واتو  واتو یادتونه که هنوزم یه جایی،  تو آسمون خیالمون داره ستاره می چینه؟ قصه پینوکیو رو به خاطر دارید؟چقدر لجمون می گرفت از آقا روباه وگربه نره که همیشه سکه های پینوکیو رو می دزدیدن وما بادیدن این همه نامردی با هم عهد می کردیم که وقتی بزرگ شدیم وروباه مکار به تله مون افتاد،به تلافی همه بلاهایی که سر پینوکیو در می آورد، دماغ گنده اش را بذاریم لای در تا بشه قد یه کدو تنبل ، ما بزرگ شدیم ، با حنا دختری  در مزرعه، با هاچ ونگرانی هاش برای مادر که هر وقت از راه می رسید، می دویدیم تا آشپز خونه وسرک می کشیدیم تا ببینیم مادر هست؟و اونوقت وقتی خیالمون راحت می شد، می نشستیم ونفس راحتی می کشیدیم ولم می دادیم با هاچ می رفتیم تا آسمون بی انتها وباغهای پراز گل، حالا قد کشیدیم وبزرگ شدیم وبچگی هامون ونمی دونم هر کدوم کجا جا گذاشتیم.؟!!!!!!!!!

همه ما بزرگ شدیم با همه خوبی ها ومهربونی هایی که از دنیای بچگی یاد گرفتیم و با همه بدی ها و نامهربونی هایی که دنیای سرد و سخت آدم بزرگا یادمون دادن.

حالا دنیای کوچیک بچه های ما پرشده از پلنگ های آهنی ، دایناسورهای سیاه، میمون های تیز چنگ وخلاصه انواع دی جی مون ها که تو دلشون حتی یه قلب آهنی هم نیست چه برسه به عشقی که ما باهاش بزرگ شدیم .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی ما که با اون دنیای رنگی وپر ازمهر ومحبت بزرگ شدیم وهمه وجودمون پر از نفرت به بدی بود، وقتی امروز در گذر زمان وماشین ودنیای سنگی این شدیم ، بچه هایی که این روزها با انواع دی جی مون ها وآهن وشمشیر وتفنگ وخشونت بزرگ می شن ، چی می خوان بشن؟!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت16:52توسط معصومه خانی | |

بیتی ست یاد تو

که بر غریب ترین مزار

حک شده است

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت10:40توسط معصومه خانی | |

امروز نیت کردم که با تو بگویم بقدر بضاعت اندکم واگر یاری دهی مراو گوشه چشمی برمن بنگری سعادتی است بر من کمترین..........

بانوی من !می دانی تو مرا یاد چشمه ای می اندازی که هیچ وقت خشک نمی شود..........همان کوثر !........

بانوی بزرگ !تو مرا یاد یاس می اندازی،که به خدا قسم عطرش بهشتی است........

فاطمه جان!سالیان سال با تو بوده ام،از تو گفته ام،از تو شنیده ام،وفضای سینه ام را با یاد تو معطر ساخته ام،نگهبان لحظه های زندگانی تو بوده ام وبا تو زندگی کرده ام،در کوچه های مکه،سایه به سایه تو دویده ام ، به نگرانی،بام بلندزن یهودی را تماشا کرده ام واز اضطراب بی حرمتی های او وخاکستر هایی که باد می پراکند،دست ودلم لرزیده است.

بانوی آب وآینه! بگو امروز مرا چه شده است که تو را گم کرده ام، وخود را نیز،کوچه های مدینه رامی گردم ،به عشق یافتن تو، به امید شنیدن صدای تو،صدایی بدون اندوه وماتم،من یک زنم ، وارث اندوه تو. وقتی در گوشم سرود شکوهمند الله اکبر را سر دادند، منتظرم ساختند ،منتظر فرزند تو.

بانوی مهربان من!در روزهای سخت زندگی یاد گرفتم که  کسی می آید تا دانه های اشک چشم یتیمان را بزدایدو لقمه حرام سفره حرام خواررا محو کند،به من گفته بودندکه فرزندت خواهد آمد تا داد مظلوم را از ظالم باز ستاند و بازارحرف بی عمل را از رونق بیندازدوعدالت را به نور وجود خویش بگستراند.

بانوی پاکی ها و خوبیها!نگاه کن و ببین ،این روزها ،نه اصلا همه روزها دست جنایت مستکبران تا آرنج به خون حق طلبان آغشته شده و ما هنوز منتظریم تا فرزند تو در این غریبستان به فریاد رسد.

ما منتظریم بانو  جان!تو نیز بخواه، که او بیاید ،او حرف مادر را برزمین نخواهد گذاشت،در جهان سراسر نامردی که یکی نان را از دهان دیگری می ربایدتا به دهان خود فرو کند،مس را به جای طلا قالب می کندتا سفره اش رنگین تر باشدو به دیگرانی که در پی دفاع از حیثیت حقیقی حق هستند ،می خندد،به دادخواهی بر دامان پاک فر زند تو چنگ می زنیم و همچنان منتظر.

ما منتظریم بانوی بهشت!منتظریم تا او بیاید تا طالبان دروغین بهشت را رسواسازد ،تفرقه را از میان بردارد،اشک یتیمان را بزداید،شهدای زنده مان را یاوری کندوجهان را سراسر از عدل کند ،منتظریم بانو! منتظریم اما سر در گم  که زیور دنیا هر کداممان را به نوعی فریب داده است!!!!!

چقدر با تو حرف دارم بانوی من.!...........................

+نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت12:20توسط معصومه خانی | |

آدمها،اعم از اینکه متاهل باشند یا مجرد،آرزوهای بزرگ دارند.

چون تا مجردند آرزوی ازدواج دارندو همین که ازدواج می کنند،

آرزوی برگشتن به روزهای مجردی درذهنشان شکل می گیرد.

+نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت15:33توسط معصومه خانی | |