تبليغاتX
کاغذ بریده ها

کاغذ بریده ها

افكار ، اشعار و نوشته هاي گاه وبي گاه من

وقتی که نزدیک کوه دماوند شدم چقدر خودم را کوچک احساس کردم. آرزوی پرواز اولین حسی بود که نصیبم شد ولی افسوس که نمی توانستم.

Image hosting by TinyPic

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت12:43توسط معصومه خانی | |

در تولد دوباره بهار، در رویش یک گل ،در لبخند یک کودک

در تنفس زمین،در زلال چشمه ساران،در برق نگاه یک آهو

در شمیم خوش اقاقیا،در مهربانی خورشید،انسان می تواند

امید وعشق را ببیندوایمان بیاوردکه اوفرزندمحبت وخوبی و

بهار بوده وزادگاهش ،باغ آبی آسمان است

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت12:58توسط معصومه خانی | |

حرفهای ما هنوز نا تمام.........

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی............

ای دریغ وحسرت همیشگی!

ناگهان

چه زود

دیر می شود!

از استادم،قیصر امین پور

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت13:41توسط معصومه خانی | |

مدتی است دست به قلم نبرده ام،دوباره دریچه افکارم،آماس شده افکار تو خالی می گردد. فرار واژه هااز

ذهنم ودویدن ذهنم به دنبال دستگیری واژه ها، چقدر تماشایی است. زندگی، درخت، باران...... همه و

همه کلماتی است بی معنی وترک خورده که چوب دستی سوال را بر سرم می کوباند. جایی، در ابتدای

حرکت پرندگانی بالای افکار گیجم پر باز می کنند و چشم هایم به رنگی بالاتر از سیاهی خیره می ماند.

صدای موسیقی  نا موزون و  خشن روزگار را  می شنوم  که  بی انگیزه شنیدن بر گوش هایم  تحمیل

می شود. صدای افتادن از پله های برقی ترقی، صدای زنگ بستن در های بسته انتظار، صدای خاموش 

شدن شعله های گرم محبت و صدای خاک خوردن  هر آنچه که  می شود دوست داشت . به گونه ای در

پیچ وخم روزگار گم شده ام که دیگر هیچ نگاهی انتظارم را نمی کشد،حتی آن جرقه نوری که، صبح های

کودکیم را  از  پشت پنجره به  تماشا می نشست. روی صورت سیاه شب دست می کشم تا شاید سر

انگشتانم به دگمه پیراهن ستاره ای گیر کند اما ........غبار زمان، تازیانه اش را بر چهره ام فرود می آورد.

به  آینه نگاه  می کنم. اندام  آینه در چین و شکن صورتم  تفسیر می شود. انگار ، هزار سال نوری گم

شده ام در خویش، بی هیچ حوصله پیدا شدن. به هر سو نگاه می کنم خاطره ای است بی بال و پر و یا

شاید حسرت تلخی است از  کودکی های پیری ام، و چه غمگین چشم هایم، با  باران  اندوه  غسل

می سازد که چشمم به دفتری می افتد. روی طاقچه دفتری است مندرس که مملو از گر دو غبار است با

سینه ای لبریز از آه به یاد می آورم روزهای خوش نوشتن را و شوق قلم زدن. دفتر را می تکانم و آرام باز

می کنم. دفتر خاطرات، همان برگ های افتاده و به حساب نیامده عمرم.

روی دفتر نوشته : تا شقایق هست زندگی باید کرد............

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت11:9توسط معصومه خانی | |

پرنده ای که درختش تو بودی چه کند؟

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت16:26توسط معصومه خانی | |

از کنار مزرعه ای می گذشتم ،مترسکی را دیدم

که معلوم بودسالیان درازی بی حرکت آنجا ایستاده است

از او پرسیدم:آیا از ایستادن خسته نشده ای؟

جواب داد:نه، لذت ترساندن دیگران آنقدر زیاد است که

خستگی ام را جبران میکند. به او گفتم راست می گویی

من هم بعضی وقتها از این کار خوشم می آید

او جواب داد:تنها کسانی که تنشان از کاه پر شده است

طعم این لذت را می چشند.

+نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت11:58توسط معصومه خانی | |

رمز سلام دو نگاه

در اولین دیدار نهفته است

واولین دیدار من

تداعی هزار سلام بود،در نگاه تو

با تشکر از آجی مهربونم،فرزانه

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت14:34توسط معصومه خانی | |