|
وقتی که نزدیک کوه دماوند شدم چقدر خودم را کوچک احساس کردم. آرزوی پرواز اولین حسی بود که نصیبم شد ولی افسوس که نمی توانستم.
در تولد دوباره بهار، در رویش یک گل ،در لبخند یک کودک در تنفس زمین،در زلال چشمه ساران،در برق نگاه یک آهو در شمیم خوش اقاقیا،در مهربانی خورشید،انسان می تواند امید وعشق را ببیندوایمان بیاوردکه اوفرزندمحبت وخوبی و بهار بوده وزادگاهش ،باغ آبی آسمان است
حرفهای ما هنوز نا تمام......... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی............ ای دریغ وحسرت همیشگی! ناگهان چه زود دیر می شود! از استادم،قیصر امین پور
مدتی است دست به قلم نبرده ام،دوباره دریچه افکارم،آماس شده افکار تو خالی می گردد. فرار واژه هااز ذهنم ودویدن ذهنم به دنبال دستگیری واژه ها، چقدر تماشایی است. زندگی، درخت، باران...... همه و همه کلماتی است بی معنی وترک خورده که چوب دستی سوال را بر سرم می کوباند. جایی، در ابتدای حرکت پرندگانی بالای افکار گیجم پر باز می کنند و چشم هایم به رنگی بالاتر از سیاهی خیره می ماند. صدای موسیقی نا موزون و خشن روزگار را می شنوم که بی انگیزه شنیدن بر گوش هایم تحمیل می شود. صدای افتادن از پله های برقی ترقی، صدای زنگ بستن در های بسته انتظار، صدای خاموش شدن شعله های گرم محبت و صدای خاک خوردن هر آنچه که می شود دوست داشت . به گونه ای در پیچ وخم روزگار گم شده ام که دیگر هیچ نگاهی انتظارم را نمی کشد،حتی آن جرقه نوری که، صبح های کودکیم را از پشت پنجره به تماشا می نشست. روی صورت سیاه شب دست می کشم تا شاید سر انگشتانم به دگمه پیراهن ستاره ای گیر کند اما ........غبار زمان، تازیانه اش را بر چهره ام فرود می آورد. به آینه نگاه می کنم. اندام آینه در چین و شکن صورتم تفسیر می شود. انگار ، هزار سال نوری گم شده ام در خویش، بی هیچ حوصله پیدا شدن. به هر سو نگاه می کنم خاطره ای است بی بال و پر و یا شاید حسرت تلخی است از کودکی های پیری ام، و چه غمگین چشم هایم، با باران اندوه غسل می سازد که چشمم به دفتری می افتد. روی طاقچه دفتری است مندرس که مملو از گر دو غبار است با سینه ای لبریز از آه به یاد می آورم روزهای خوش نوشتن را و شوق قلم زدن. دفتر را می تکانم و آرام باز می کنم. دفتر خاطرات، همان برگ های افتاده و به حساب نیامده عمرم. روی دفتر نوشته : تا شقایق هست زندگی باید کرد............
پرنده ای که درختش تو بودی چه کند؟
از کنار مزرعه ای می گذشتم ،مترسکی را دیدم که معلوم بودسالیان درازی بی حرکت آنجا ایستاده است از او پرسیدم:آیا از ایستادن خسته نشده ای؟ جواب داد:نه، لذت ترساندن دیگران آنقدر زیاد است که خستگی ام را جبران میکند. به او گفتم راست می گویی من هم بعضی وقتها از این کار خوشم می آید او جواب داد:تنها کسانی که تنشان از کاه پر شده است طعم این لذت را می چشند. |
About
مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
ازشیرمرغ تا جون آدمیزاد |