تبليغاتX
کاغذ بریده ها

کاغذ بریده ها

افكار ، اشعار و نوشته هاي گاه وبي گاه من

بچه که بودیم آرزوهای

کوچکمان چقدر بزرگ بود

وحالا که بزرگ شده ایم

آرزوهای بزرگمان

چقدر کوچک به نظر

میرسند.کاش هرگز

بزرگ نمی شدیم

+نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت13:51توسط معصومه خانی | |

دیروز رفته بودم ملاقات یک بیمار، بیماری که سرطان تمام وجودش را  گرفته بود، تو چشم های خسته و

بی فروغش هیچ رنگی از رنگ های زندگی  وجود نداشت اما او برای زنده ماندن تلاش می کرد وامیدش

را  از دست نداده بود، یه لحظه با خودم  گفتم من ناشکررا باش که طاقت یه ذره بیماری را ندارم،از خودم

بدم آمد بخصوص از اینکه سر هیچ و پوچ به خدا گلایه می کنم،از اینکه بعضی از مشکلات  و آنقدر بزرگ

می کنم که فکر می کنم از  سرطان هم  بدتره.اما نه، حالاکه می خواهم از  اون بیماری هولناک بنویسم

می بینم که نمی توانم خد راوجای او بگذارم ، دردی که می کشد ،رنجی که می برد ،من نمی توانم.....

نه نمی توانم خود را جای  او بگذارم ........نمی دانم چرا  فقط دارم به  زندگی فکر می کنم................

تنها تصویر زردی که به یاد می آورم، پاییز است با برگ خشکی که از پنجره می افتد وسط اتاقم.............

و باز نم نم باران وقطرات ریز  آب پشت شیشه و ادامه زندگی.............تلاش می کنم خودم را با موهای

تیغ تیغی وسط تخت تا شوی بیمارستان تصور کنم اما نمی توانم..........انگار خیالم با من سر لج دارد....

به روزی فکر می کنم که سرطان عین پیانویی که یکدفعه وسط خیابان می افتد روی سر پلنگ صورتی و

قد درازش را شبیه آکاردئون می کند،خراب می شود روی سر من....... اما نه ، این هم نشد........این بار

این بار به  روزی  فکر می کنم که  کنار یک  باجه زرد، درست روبروی مطب دکتر،سرطان مثل یک زالوی

کوچک چسبید به پاهایم،شده ام مثل پاستیل توت فرنگی که می خواهد قورتم بدهد و من فریاد می زنم

که نه خدایا........من این خیابان را با همه شلوغی هایش دوست دارم ،اصلا عاشق باجه تلفن زرد رنگم

که همیشه سکه هایم را قورت می دهد........نه اصلا عاشق این جوب های آشغال گرفته ام که همیشه

دلم خواسته از آنها بپرم و اغلب هم پریده ام و بعد یکدفعه دیدم زالو نفس کشید و دستهای تیز و نازکش

از پاهایم جدا شدومن درست افتادم وسط زندگی.........خوب بود.واقعا ترسیده بودم.نمی دانم شاید باید

از تخت های بیمارستان شروع  کنم.از بوی ساولن و  بتادین که یکدفعه می پیچد توی دماغم و مثل یک

دست زبر و خشن مرا پس می زند و هل می دهد دوباره  داخل زندگی ، نه خوب  است از  آن دسته گل

میخک پلاسیده داخل گلدان کریستال کنار پنجره بنویسم..........شاید هم لازم است از موهایی بنویسم

که مثل رشته های سیاه  زندگی  ولو  می شوند وسط سینک دستشویی،یک دسته، دودسته،آن وقت

سینک می چرخد ومی چرخد وبالا می آید،سرت گیج می خورد و با سر می روی توی دیوار می شنویی؟

تهوع و  سر گیجه  یکی از علامتهای معمول شیمی درمانی....... یا این خون بد مصب که از گوش ودهان

ودماغ بیرون می زند..............من نمی خواهم از سرطان بنویسم، یعنی نمی توانم بنویسم................

اما من دلم می خواهد از خاک خیس خورده بنویسم و از پنج حسی که بیدار تر از  قبل کار می کنند.از

وصل شدن آدمها به مرکز جهان و از صدای اذانی که مثل نفس کشیدن می ماند برای یک بیمار سرطانی.

از عشقی بنویسم  که می توانم با  خیالی آسوده به آن فکر کنم و  از خداوند ممنون باشم که آن  قدر

دوستم دارد که امید را به من نشان داد و باور می کنم که با آن می توان بر بیماری چیره شد...............

مینویسم اما واقعا برای سرطان واژه هایی بلد نیستم به جز باران پشت شیشه وخاک خیس خورده ویک

صبح پر امید .........................................

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت18:0توسط معصومه خانی | |

به مادرت تلفن کن

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت7:57توسط معصومه خانی | |

خدمت خانواده عزیزم سلام:

حال ما را خواسته باشید،خوب هستیم،ملالی نیست،جز دوری شمااز وطن ما،ما در ولایات ایران که مثل

ولایات خودمان افغانستان است وحتی بهتر از ولایات خودمان است،روزگار خوشی را می گذرانیم.

اینجا هیچ کس از ما نمی پرسد،خرت به چند من؟در حالیکه در ولایات خودمان خر بارمان می کردندوما

مجبور بودیم به همه جواب پس بدهیم.اینجا همه چیز خوب است،آب فراوان داریم.راستی به مسئولین

ولایات کابل بگوئید،این مردم زابل کمی با ما نامهربان شده اند،آب رود خانه را کمی ببندیدتا رفتارشان با

ما دوباره خوب شود. اینجا کارفراوان است وما هیچ غمی نداریم روزها در آفتاب دراز می کشیم واگر

دلمان خواست وکسی نازمارا کشیدندو دل ودماغ داشتیم می رویم سر کار ساختمان وتا غروب وخوش

خوشان ودله ای دله ای کار می کنیم.اینجا آب در دلمان تکان تکان نمی خورد،از بابت ما نگران نباشید.

چند خبر هم از هم ولایتی ها داریم.پسر عمو رئوف در زندان است وآدم کشته،اما چون اینجا شیر تو شیر

است،همین روزها فراریش می دهیم وبرای مدتی می فرستیمش شمال هوا خوری.دختر عمو زلیخاهم

کار وبارش خوب است. ۶تا اولاد برای شوهرش آورده که هر کدام سر یک چهار راه واکس می زنند وآدامس

می فروشند،یک موضوع مهم،۲۰ نفر از هم ولایتی های مارا به خاطر یک دختر ۱۷ ساله گرفته اند.ما قصد

داریم به سازمان ملل شکایت کنیم.چه معنی دارد که اینهابا مهمان این رفتار را بکنند،حال این ۲۰ نفریک

خطایی کرده اند.ما که بی کس وکار نیستیم مهمان هستیم،مارا پناه داده اند،می خواستند ندهندتا

چشمشان در بیاید.برایتان یک کیسه پول ایرانی می فرستیم.بدهید به برادران آمریکایی که آمده اند

کشور ما را آباد کنند.

ما یک خانه در دربند تهران خریده ایم می خواهیم به ایرانی ها اجاره بدهیم.اینجا انقدر ساختمان نیمه

کاره بی سر وصاحب است که ما هر سال می توانیم یک جا ساکن شویم.برادرمان شکوررا فرستاده ایم

سرایداری.البته نگران نباشید،همه کارش از صبح تا شب این است که در حیاط را برای دکتروزنش باز و

بسته کند. شکور خودش یک نوکر داردکه کارهای ساختمان را می کند. ما بعضی شبها خانه شکور

می رویم میهمانی.راستی اگر برایمان خواستید چیزی بفرستید،کمی آنفولانزاو وبا هم بفرستید.جمعیت

مردمان اینجا زیاد شده وجا دارد برای ما تنگ می شود.

پسر خاله ما پارسال می خواست برای  ریاست جمهوری کاندید شود،حساب کرده ایم این چند میلیون

افغانی که در این ولایات زندگی می کنندحق دارند نماینده وحتی رئیس جمهور داشته باشند.ما زن وبچه

ایرانی داریم،این مسئولان بایدتکلیفشان را با ما روشن کنند،یا ایران را بکنند ولایات افغانستان یا پسر

خاله ما را بکنند یک کاره ای در این مملکت.خوب نامه را تمام می کنم.می خواهیم برویم سینماو،وقت

نداریم،پسر دایی را زود بفرستیداینجا با ماشین همین امشب،اینجا کار وبار خوب خوب است

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت10:18توسط معصومه خانی | |

به نظر شما امکان دارد که مار مولک در شکم انسان زندگی کند؟

دختری بیست ساله مدتها از دردشدید زجر می کشیدو هیچ دکتری هم بیماریش را تشخیص نمی داد.

بعداز کلی خونریزی معده ومشکلات تنفسی وبیهوشی های موقت وبالاخره مرگ این دخترک،جامعه

پزشکی از گزارش پزشکی قانونی دچار شوک عجیبی می شود.

تعدادی مارمولک سبزدر معده این دختربوده اند که سم مترشحه از بدنشان علت بیماری دختر بوده.

والدین این دختر می گوینددوازده سال پیش،او در دریاچه ای شنا کرده که احتمالا همان موقع چند

مار مولک کوچک یا تخم مار مولک وارد بدنش شده اند.

باتشکر از نفیسه

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت11:21توسط معصومه خانی | |

اگرپستی وبلندی غمها وشادیهای زندگی نبود،هیچ انسانی نمی توانست در انسانیت،خویش را محک بزند

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت16:46توسط معصومه خانی | |

در زندگی روزمره هر یک از مااتفاقات ورویدادهای کوچیک وبزرگ فراوانی وجود دارندکه گر چه به سرعت می گذرند،امامیتوانند قابل تحمل باشندودر میان خاطرات زندگیمان ماندگار شوند،اتفاقاتی که آنها را برای دوستان وهمکاران خود تعریف می کنیم وگاه بعد از گذشت چند سال همچنان جالب باقی می مانند،این خاطرات کوتاه چون عکس یادگاری در آلبوم ذهن نقش بسته اند،اما گاهی اتفاق می افته که گذر زمان بعضی از اونها رو کدر می کنه،شاید اگه ثبت بشن ماندگاریشون بیشتر باشه،خلاصه این اندیشه باعث شد به فکر تهیه کردن این وبلاگ بیافتم،اما متاسفانه فرصتی پیدا نمیکردم ،تا اینکه این اواخر خیلی از دست نوشته هام وگم کردم،خیلی دلم سوخت،تصمیم گرفتم عزمم وجزم کنم واین وبلاگ رو آماده کنم،البته لازم می دونم از همه دوستانی که در تهیه این وبلاگ بهم کمک کردند تشکر کنم

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت14:40توسط معصومه خانی | |