تبليغاتX
کاغذ بریده ها

کاغذ بریده ها

افكار ، اشعار و نوشته هاي گاه وبي گاه من

 

دوباره شب، دو باره ياد تو ، دوباره روي محال

 دوباره بركه ي فكرم پي ماهيان خيال

 دو باره كوچ پرستو، دوباره راه دراز

 سكوت سرد فراق و غم نگاه فراز

 دوباره فال حافظ و دريغ  ، درماني

 دوباره عطر گل ياس  و  اميد پنهاني

دوباره پيچك انتظار و صبوري وجود

 دوباره گرد زمان روي خاطرات  كبود

دوباره تلاطم احساس وقطره ي باران

دوباره  دشت شقايق ، دوباره آب روان

 دوباره وسعت فاصله بين ماست، تنهايم

 گذر مي كنم از قعر اتفاق ، مي آيم

 

معصومه خانی/تیر ۸۸

پ.ن

در زندگی اتفاقهایی است که بعد از آن هیچوقت، هیچ چیز، مثل قبل نمی شود.

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت13:19توسط معصومه خانی | |

باز هم همان خواب های شایع همیشگی

جشن ماه و ستاره روی بوم آسمان

حس قریب بودن

وتو که گلچین شده ی

این جشنی

ومن  که هر روز

نقاشی ام کاملتر می شود

معصومه خانی /پاییز ۸۸

پ-ن

حافظ صبور باش که در راه عاشقی

هرکس که جان ندارد به جانان نمی رسد

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت12:18توسط معصومه خانی | |

 

 

چقدر واژه انتظار برای آنانی که چشم به راه عزیزی بوده اند آشناست

دلتنگی و حزن انتظار را تنهایان روزگار می دانند و سرخوشی اش را به وصال رسیدگان.

 حیرت و سرگشتگی انتظار را ماندگان در راه می چشند و معرفتش را دارندگان نفس مطمئنه.

 بی قراری انتظار را هروله کنندگان بین شک ویقین در می یابند و آرامشش را سیراب شدگان

ازشراب وصل.

 همه می گویند "خدا کند توبیایی" تا در سایه ی حضور تو دلتنگی انتظارشان به سرخوشی،

سرگشتگی شان به معرفت و بی قراری شان به آرامش بدل شود. اما غافل از آنکه اگر نه

هفت بار بیشتر هروله ی عشق و دلدادگی در هنگامه ی بلا نکرده باشیم خود را به پای قامت

 سروَش به مسلخ قربانی نبرده باشیم، چون چشمه ای هم بجوشد چه کس توان نوشیدن

جرعه ای دارد؟

 آن که دیدگانش به شب خو گرفته و تاب روشنایی را ندارد، چگونه آرزوی طلوع خورشید را

می کند؟

در این میان، تنها امیدی بر آدمی نهیب می زند که" آنکه فروغ جمالش دنیا را از عدل و قسط

منور می کند، برزدودن ظلمت دلی مضطر سزاوار است»و همین دمی آرامت می کند.

پس بار دیگر دل را مملو از انتظار عطر نرگس می کنیم و می گوییم:

السلام علیک فی الصبح اذا تجلی

سلام برصبحی که تو در آن طلوع می کنی!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت11:1توسط معصومه خانی | |

 

باز  هم ندیدی ام

 چشمانت را بسته بودی انگار

و کوله پشتی ام  را

که نسیم اورده بودم

برایت

وتو

 فقط  بوی باروت را

 می دانستی که چیست؟

 نخواهم گریخت

هنوز نشناختی ام انگار

بیدارم

 در میان این همه شب

ودر انتظار کبوتر خواهم ماند

روزی

مثل آن صبح های تازه برآمده

 مثل آن فصل های بی تکرار

آزادی خویش را با تو قسمت خواهم کرد

 بی ادعا

 

معصومه خانی/ خرداد ۸۸

 پ.ن

- فریاد زدن هم برای خودش مصیبتی شده ؛ جلوی چشم این همه محرم و نامحرم !

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت15:2توسط معصومه خانی | |

هزار و یک شبت که تمام شد

 دانستم

ماندنی نیستی

 این داستانهای شبانه تو را هم با خود برده است

سالهاست.........

معصومه خانی/اردیبهشت ۸۸

 

پ.ن

-مارا به سخت جانی خود این گمان نبود........

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت9:46توسط معصومه خانی | |