|
دوباره شب، دو باره ياد تو ، دوباره روي محال دوباره بركه ي فكرم پي ماهيان خيال دو باره كوچ پرستو، دوباره راه دراز سكوت سرد فراق و غم نگاه فراز دوباره فال حافظ و دريغ ، درماني دوباره عطر گل ياس و اميد پنهاني دوباره پيچك انتظار و صبوري وجود دوباره گرد زمان روي خاطرات كبود دوباره تلاطم احساس وقطره ي باران دوباره دشت شقايق ، دوباره آب روان دوباره وسعت فاصله بين ماست، تنهايم گذر مي كنم از قعر اتفاق ، مي آيم معصومه خانی/تیر ۸۸ پ.ن در زندگی اتفاقهایی است که بعد از آن هیچوقت، هیچ چیز، مثل قبل نمی شود.
باز هم همان خواب های شایع همیشگی جشن ماه و ستاره روی بوم آسمان حس قریب بودن وتو که گلچین شده ی این جشنی ومن که هر روز نقاشی ام کاملتر می شود معصومه خانی /پاییز ۸۸ پ-ن حافظ صبور باش که در راه عاشقی هرکس که جان ندارد به جانان نمی رسد
چقدر واژه انتظار برای آنانی که چشم به راه عزیزی بوده اند آشناست دلتنگی و حزن انتظار را تنهایان روزگار می دانند و سرخوشی اش را به وصال رسیدگان. حیرت و سرگشتگی انتظار را ماندگان در راه می چشند و معرفتش را دارندگان نفس مطمئنه. بی قراری انتظار را هروله کنندگان بین شک ویقین در می یابند و آرامشش را سیراب شدگان ازشراب وصل. همه می گویند "خدا کند توبیایی" تا در سایه ی حضور تو دلتنگی انتظارشان به سرخوشی، سرگشتگی شان به معرفت و بی قراری شان به آرامش بدل شود. اما غافل از آنکه اگر نه هفت بار بیشتر هروله ی عشق و دلدادگی در هنگامه ی بلا نکرده باشیم خود را به پای قامت سروَش به مسلخ قربانی نبرده باشیم، چون چشمه ای هم بجوشد چه کس توان نوشیدن جرعه ای دارد؟ آن که دیدگانش به شب خو گرفته و تاب روشنایی را ندارد، چگونه آرزوی طلوع خورشید را می کند؟ در این میان، تنها امیدی بر آدمی نهیب می زند که" آنکه فروغ جمالش دنیا را از عدل و قسط منور می کند، برزدودن ظلمت دلی مضطر سزاوار است»و همین دمی آرامت می کند. پس بار دیگر دل را مملو از انتظار عطر نرگس می کنیم و می گوییم: السلام علیک فی الصبح اذا تجلی سلام برصبحی که تو در آن طلوع می کنی!
باز هم ندیدی ام چشمانت را بسته بودی انگار و کوله پشتی ام را که نسیم اورده بودم برایت وتو فقط بوی باروت را می دانستی که چیست؟ نخواهم گریخت هنوز نشناختی ام انگار بیدارم در میان این همه شب ودر انتظار کبوتر خواهم ماند روزی مثل آن صبح های تازه برآمده مثل آن فصل های بی تکرار آزادی خویش را با تو قسمت خواهم کرد بی ادعا معصومه خانی/ خرداد ۸۸ پ.ن - فریاد زدن هم برای خودش مصیبتی شده ؛ جلوی چشم این همه محرم و نامحرم !
هزار و یک شبت که تمام شد دانستم ماندنی نیستی این داستانهای شبانه تو را هم با خود برده است سالهاست......... معصومه خانی/اردیبهشت ۸۸ پ.ن -مارا به سخت جانی خود این گمان نبود........
|
About
مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
ازشیرمرغ تا جون آدمیزاد |