تبليغاتX
کاغذ بریده ها

کاغذ بریده ها

افكار ، اشعار و نوشته هاي گاه وبي گاه من

 

باز  هم ندیدی ام

 چشمانت را بسته بودی انگار

و کوله پشتی ام  را

که نسیم اورده بودم

برایت

وتو

 فقط  بوی باروت را

 می دانستی که چیست؟

 نخواهم گریخت

هنوز نشناختی ام انگار

بیدارم

 در میان این همه شب

ودر انتظار کبوتر خواهم ماند

روزی

مثل آن صبح های تازه برآمده

 مثل آن فصل های بی تکرار

آزادی خویش را با تو قسمت خواهم کرد

 بی ادعا

 

معصومه خانی/ خرداد ۸۸

 پ.ن

- فریاد زدن هم برای خودش مصیبتی شده ؛ جلوی چشم این همه محرم و نامحرم !

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت15:2توسط معصومه خانی | |

هزار و یک شبت که تمام شد

 دانستم

ماندنی نیستی

 این داستانهای شبانه تو را هم با خود برده است

سالهاست.........

معصومه خانی/اردیبهشت ۸۸

 

پ.ن

-مارا به سخت جانی خود این گمان نبود........

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت9:46توسط معصومه خانی | |

نگاهم را در پنجره ی پاییز کاشته ام تا بهار در مقابل دیدگانم ظاهر شود...... آفتاب کژ تاب زمستان نیز استوار ایستاده و زمین در انتظاری سبزآغوش گشوده........ خاک به تمنای باران نشسته و بادبوی بابونه ها را در بستر باغ پیچانیده است و تا بهار  تنها به اندازه یک لبخند  فاصله باقی مانده...

 و بهار می آید

با همه زیبائیها و طراوتش

بهار می آید

تا به خورشید بیاموزد هنر تابیدن را

می آید

تا ما از از آخرین فرصت بی برگی درختان عبور کنیم

ومن به خود می گویم

بهار نزدیک است

 همین جاست

 همین دور و بر

 فقط کافی است

 کمی لبخند بزنیم

آن وقت بهار

این سبز ماندگاراز فراز فاصله ها به سویمان سرازیر می شود

بهارتان مبارک

پ.ن

-خوشقدم باشی ای بهار شورانگیز

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت18:11توسط معصومه خانی | |

 

 باور کردم حضورت را ده سال پیش وقتی در وجودم ریشه دواندی .

و امروز ده سال است که آرزوهایم را در هزاره ی چشمانت می یابم .

می بینی؟

می بینی که چگونه اشتیاق چشمانت اضطراب دلم را چه کودکانه می خواباند ؟

می دانم ...

میدانم که خورشید در چشمانت خانه دارد

و لبخندت شوقی است مرا برای سرودن شعری تازه

از جنس تو ...

از جنس نور  

 

 آفتاب مهربانی !   دهمین طلوعت مبارک .

 تمامی دلمان تقدیم دست های مهربانت .

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت8:6توسط معصومه خانی | |

سکوتت را برمن ببخش

می دانی

 سالهاست سرا پا گوشم

ودل سپرده  به آوای قناری که

 تنها ترانه اش آغاز سکوت بود

چگونه باور کنم همه ی این حقیقت تلخ را.......

اگر بخوانی

قول می دهم

تمام خستگی ام را یکجابتکانم

کنار درخت بید تنهائیم

که غریبانه شعر های  مرا می شنید

و قصه را ازنو آغاز کنم

من گوش می شوم  همه

 تو بخوان

سوگند

که تمام واژگان آغشته

با اشک و حسرت همیشه را

فراموش کنم

**********************

هزار بوسه خورشید هدیه لبانت

قناری کوچک من

بخوان

سکوت را بهانه نکن

معصومه خانی/ زمستان ۸۷

 پ. ن.

- سکوت آدم و لبریز می کنه از احساسات تلنبار شده.....

- دلم گرم نیست بهت......

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت14:13توسط معصومه خانی | |